زینب سادات مامان زینب سادات مامان ، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

زندگی من،زینب سادات

رمزدار2

_ مگه هر رو... شا..؟!به قول منصور اون یکی رویام:دی!خدا قسمت کنه ما هم راس مخاطبین باشیم،من..زین پس با ترکان خواهد بود تا با ما. + کاملا صحیح میگید،راس مخاطب بودن گوشی من مهم نیست که، در ذهن راس باشید،آره دیگه من... رفت ،دیگه تنهایی و تک شدین. _ بلی کاملا صحیح. ما راس گوشی همین آرزو هستیم کافیه برامون،من... هم بود برا خودش بود ولی به قول شما تازه اس زدن و اینا انگار یاد گرفته! + اخرش کم آورد و اس دادن رو ترجیح داد،راس مخاطب خاص دردسر داره زیاد. _ کم آورد؟! نه بابا؟!ولی من میدونم عوض شده بود شب رفتش،معلوم نیست چی گفته بودین بعدش حال ما رو گرفت. + چیزی نگفتم بهش،سکوت،و خدافظ،همین بدون هیچ چیز!چی گفت بهتون؟ _دعوا کردیم سر هیچ و پوچ. قهر...
10 بهمن 1391

رمزدار

_ آرزوی دیوونه!مگه من بهت نگفتم وقتی امتحانات تموم شد بهم خبر بدی!واسه چی تا این موقع شب بیداری؟ (ساعت حدود 3 نصف شب) _ سلام،شرمنده از معایب سیو کردن شماره شماس!اشتباهی شد +  سلام;خواهش،حرصش نخورین قسمتی توش بوده;شاید ابتدا عذرخواهی 2 شب پیش بنده که خواب رفتم،معذرت -آرزو و ... کنار همند ،اون دفعه هم واسه همین اشتباه شده بود!شرمنده اگه فحش دادم تو اس،اون شبم که شما زیاد خسته بودین فک کنم! + آره اساسی،هم فکری و هم جسمی وحشتناک.تازگیا ظهرا خوابم نمیبره شبا تا 3 و 4 بیدارم 8:30 باز بیدار;اوضاعیه.سوال پیش اومده برام شما دیگه چرا؟ -بعد کنکورتون به یه استراحت اساسی نیاز دارین واسه عوض شدن روح و روانتون!قرص هم که میخورین دیگه هیچی! تو ...
10 بهمن 1391

همین جوری...

یه وقتایی همین جوری کشیده میشم سمت conversation های یاهوم!اصلا تازگیا قبل از اینکه inbox یاهوم رو ببینم مستقیم میرم سر اون:|:| + دیوونه چرا تصمیم خودتو نمیگیری؟:(( ++ خودم از کار خودم سر در نمیارم:|:|
9 بهمن 1391

قهـــر...

امروز فهمیدم قهـــرکردن هم بلدم:|:| +کَم کَم به نتیجه ای که نمیخواستم دارم میرسم:| آخه واسه چی اینقده قلبم تند میزنه:|: ++ دیشب تا 4 صبح بیدار بودم و قلبم تُند تُند میزد:)):(( +++خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟
8 بهمن 1391

مشهد یواشکی...

باید یواشکی رفت.. مثلا یک روز صبح به جای دانشگاه انداخت رفت ترمینال، اولین اتوبوس را سوار شد. پانزده ساعت  در ولووی درب و داغان بیست و چند ساله مچاله شد. از لای پرده‌ی چرک‌تاب آبی  و از پشت پنجره‌ی گرد و خاک گرفته جاده را پایید و منتظر ماند تا هوا تاریک شود و راننده بگوید: «مشهده! رسیدیم. التماس دعا!» بعد با لبخندی پیاده شد و نشست در اتوبوس واحد و یک راست رفت حرم،  تا خود صبح در شلوغی‌های صحن و رواق‌ها گم شد. آخرش هم از فرط خواب و خستگی و ترس چوب پر خادم و «خانم نخواب!» یک گوشه کز کرد و زانو را جمع کرد داخل شکمُ و چادر را کشید روی صورتُ در همان حال هم خوابید و هم بی‌کسی و بی‌پناهی و بیچارگی را نشان امام داد و شاید هم یک دل سیر .. بعد صدا...
30 دی 1391

الو...سلام بابایی:(:(

این امتحانا هم که تمومی نداره از یکی خلاص میشی گیر اون یکی میفتی:(:( کی بشه هفته دیگه بشه اونم این موقع،رسیدیم مشهد،حرمم رو هم رفتیم:):) آخ که خیلی خوشحالم و یه حال خاصی دارم:)) تازگیا کوچکترین و بی تفاوت ترین جمله ها درونم رو آتش میزنه و اونوقته که میخوام بلند بلند گریه کنم:((( مثلا امروز تو اتوبوس یکی از بچه ها داشت میگفت : بابام سر کلاس بهم زنگ زده اما من نتونستم بهش جواب بدم و میگفت چرا دوباره زنگ نمیزنه:|:| یه لحظه دلم آتیش گرفت یااااادم نیست به خدا آخرین باری که بابام بهم زنگ زد و باهاش حرف زدم کی بود:(:( شاید 6 یا 7 سال پیش ، دوران راهنمایی:(( پارسالم که مامانم زنگ میزد و گوشی رو میداد دست بابام ، پشت تلفن حرف نمیزد... الان میخ...
25 دی 1391