ابوفاضل...
مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است
این دستلعنتی نمی نویسد...
خسته ام کرده . زبان آدمیزاد حالیش نمی شود!
نمی فهمد بغض دارم دلتنگم. نمی فهمد نفسم راهگلویم را بند کرده.
هر کاری می کنم سرکشی می کند باز. خواهش میکنم ؛التماس میکنم . هرکاری میکنم محل نمی
گذارد...
نمی دانم چرا امشب لجبازیش گرفته . بعد این همهسال نفهمیده هنوز که من زبان ندارم!
نفهمیده زبان من است.
بی خیالش می شوم . مثل این که غم دارد زبان بسته ...
اصلا نمی دانم چرا همیشه به ابوفاضل که میرسد ؛
دست و دل یکی می شوند و می لرزند!!
برگرفته از وبلاگ محرم محرّم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ابوفاضل...
