زینب سادات مامان زینب سادات مامان ، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

زندگی من،زینب سادات

حق الناس

باران همچنان مي باريد و هيچ كس از سنگر بيرون نمي رفت مگر براي رفع حاجت يا آوردن آب از لب چشمه. صبح با صداي بچه ها از خواب بيدار شديم تا صبحانه بخوريم اما چه صبحانه اي! نه ناني براي خوردن بود و نه پنير و مربايي.فقط چاي آماده بود و سفره خالي از نان. بچه ها پرسيدند : "چه كار كنيم ؟"به فكرم رسيد كه از جيره خشك قاطر ها استفاده كنيم. به بچه ها گفتم: يك فكري , يك گوني نان خشك كنار توالت افتاده كه براي قاطر هاست. به محض اينكه اين را گفتم ابراهيم ابراهيمي گفت:"آخ جان , رفتم كه بيارم." بلند شد و به سمت توالت دويد كه با صداي بلند گفتم : "ابراهيمي , صبر كن رضا تاجيك چشم هاي قاطر را بگيرد , يك وقت قهر نكند. بعد نانش را بردار." طولي نكشيد كه ابراهيمي با...
16 شهريور 1390

دلتنگم...........

دلم برا خودم و روياهام تنگ شده چه چيزايي كه تو سرم نبود چه فكرايي كه نداشتم يكي از دوستام آزاد قبول شده ميره پزشكي. اما من چي؟ حق من اين نبود.... اصلا شايد دارم حق رو اشتباه تعريف ميكنم شايد... شب با دختر خالم رفتم پارك تقريبا يه سال و نيم داره.... يادم اومد بچه كه بودم خيلي دوست داشتم بزرگ بشم اما امشب ازته دل آرزو كردم كاش هنوز به اندازه فاطمه بودم .... ...
14 شهريور 1390

دانشگاه... ساعت...باغ...

سلام به خودم و همه دوستان...  ديگه زياد به فكر نتايج دانشگاه نيستم انگار برام عادي شده اما از يه چيزي خيلي مي ترسم اينكه يه جاي   دور (مثلا اهواز) قبول بشم اون وقته كه بايد بشينم زار بزنم به حال خودم. نتايج دانشكاه آزاد هنوز نيومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چند تا از دوستام آزاد دادند شايد برن شايد هم نرن.........آقا ديشب اومده ميگه آزاد  امتحان دادي؟؟؟؟؟ گفتم مگه نميدوني برا خوندن پزشكي آزاد باید ميليونر باشي؟ ؟؟ميگه نميشه سال ديگه امتحان بدي؟ ميگم چرا ميشه به شرط اينكه ديوونه باشم...   امروز صبح همراه يكي از دوستان رفتم شهر گردي ... ده بار تموم اين خيابونا رو بالا وپايين كردم واسه كوتاه كردن بند ساعتم آخر هم يه نقره فروش این کارو انجام...
14 شهريور 1390

ما پانزده نفر بوديم

پانزده نفر بوديم كه دبيرستانمان تمام نشده رفتيم جبهه.با هم دوست هم محلي و هم هياتي بوديم.برعكس الان جثه ام از همه شان بزرگ تر بود ولي از نظر سني كوچك ترينشان بودم.هم قسم شده بوديم كه تا شهيد نشديم از خط برنگرديم. چند ماه اول در هر عملياتي شركت مي كرديم و هر پانزده نفرمان صحيح و سالم بر مي گشتيم حتي كوچك ترين خراشي هم بر نمي داشتيم . رويمان نمي شد سرمان را بالا بگيريم تا اين كه طلسم شكسته شد و يكي مان شهيد شد.همه خوشحال و سر حال بوديم و منتظر رفتن.عمليات بعدي سه نفر ديگرمان هم رفتند پيش خود خدا. توي صف حركت مي كرديم كه پلاكم افتاد . خم شدم كه برش دارم تير خورد وسط پيشاني دوستم. او هم رفت.انگار پنج قل خوانده باشند برايم.تير مي چرخيد و مي چرخ...
9 شهريور 1390

روزي از روز ها.......

روزي از روز ها شبي از شب ها خواهم افتد و خواهم مرد اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هر چه دورتر بيفتم تا هر چه ديرتر بيفتم هر چه دورتر و ديرتر بميرم نمي خواهم حتي يك گام يا يك لحظه پيش از آن كه مي توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم........ "دكتر شريعتي"
5 شهريور 1390

اينجا و آنجا

اينجا آسمان ابري است آنجا را نمي دانم........ اينجا شده پاييز آنجا را نمي دانم........ اينجا فقط رنگ است آنجا را نمي دانم.......... اينجا دلي تنگ است آنجا را نمي دانم.......... وقتي كه بچه بودم دعا مي كردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد..... پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد....... هي با خود فكر مي كردم چگونه است كه ما در اين سر دنيا عرق مي ريزيم و وضع مان اين است و آن ها در آن سر دنيا عرق ميخورند و وضع شان آن است... نمي دانم مشكل در نوع عرق است يا در نوع ريختن و خوردن!!!!! "دكتر شريعتي"
4 شهريور 1390