زینب سادات مامان زینب سادات مامان ، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

زندگی من،زینب سادات

مولایَم...

که دنیا به خسران عقبی نیرزد  به دوری ز اولاد زهرا نیرزد  +مبارک باشه آمدنت و حضورت و به امید ظهورت
2 تير 1392

I CAN

صبورانه در انتظار زمان بمان. زمان   زمان   زمان +از خودم مطمئنم که میتوانم! ++ دلتنگتم. ...
1 تير 1392

تو هم...

تو هم... تو هم نتونستی برسی،تو هم شدی عین بقیه! ته دلم از اولش هم میلرزید ولی فک نمیکردم اینجوری بشه و نتونم. گفتم تو تنها چیزی بودی که من نتونستم به دستت بیارم  و تنها چیز هم باقی خواهی ماند. ...
30 خرداد 1392

نبودِمن...

+دلم واسَت تنگیده بود وبلاگ جونی:)) ++میدونی خیلی از چیزا رو ننوشتم برات،تابستون امسال یه تصمیمای توپی دارم اگه بشه. +++از خیلی چیزا یکسال گذشت،از رفتن تو،از اولین دیدار،از... دارم مُرورِت میکنم،کم کم
23 خرداد 1392

بیش از پیش...

هر بار که میبینم هستن کسایی که تو رو میخوان و قلب و دلشون رو دادن به تو،اما تو فقط و فقط دلت با منه بیش از پیش عاشقت میشم... +میترسم از اینکه لایقت نباشم:(
3 ارديبهشت 1392

خیانت یا دورویی؟...

اسم این کارت رو چی بذارم؟خودت بگو.بذارم خیانت خوبه؟یا اینکه نه بذارم دورویی،واسه من یه رو بودی و واسه اونم یه رو...اسمایی که انتخاب کردم خوبه؟:))
27 فروردين 1392

تنهایی...

و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی.. بعدا نوشت:بد کردی هم به من هم به خودت،بیشتر به خودت....
27 فروردين 1392